از گذشته تا ادامه

آدم است دیگر، گاهی دلش می خواد بنویسد

از گذشته تا ادامه

آدم است دیگر، گاهی دلش می خواد بنویسد

نه به خاطر دارم چگونه از یکدیگر خداحافظی کردیم، نه این که چگونه در نور چراغی که روی سقف می درخشید و در سکوتی که روحم را می خراشید، تنها ماندم.

عجیب!

دوشنبه, ۲۸ مرداد ۱۳۹۲، ۰۶:۱۵ ب.ظ

روز های عجیبی است

بیگانه شدم با دنیا و آدم هایش

دوست و آشنا را از غریبه تمییز نمی دهم

تماییزی نمی بینم که تمییز دهم

حس می کنم این روزها، ادامه کابوس تلخ آن شب سرد را می بینم

روزی که زود شب شد و من دیر رسیدم...

دنیا جای عجیبی است و آدم هایش عجیب تر

گاهی خودم را نمی شناسم

کفش هایم را هم نمی شناسم، راه‌شان انگار از من جداست!

 این روز ها مدام گم می شوم بین اتفاقات عجیب

داشتم فکر می کردم مدت هاست خودم را

خود واقعی ام را

توی آینه ندیده ام

مدام دارم می دوم


پ ن 1: اتفاقات عجیب (مخصوصا تو 4-5 روز گذشته) داره اطرافم رخ میده یکی پس از دیگری، از دیدن اتفاقی چند تا دوستی که بعد از دبیرستان کاملا ازشون بی خبر بودم به فاصله تقریبا یه ساعت، تا پسرکی که امروز دووید وسط کتابخونه و شروع کرد به آواز خوندن و بعد سریع در رفت!!

عجب دنیایی شده، وفا هم نداره طبیعتاً...!

پ ن 2: جهان و هرچه درو هست سهل و مختصر است.
  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۹۲/۰۵/۲۸
  • ۱۸۲ نمایش
  • مسعود رستمی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی