از گذشته تا ادامه

آدم است دیگر، گاهی دلش می خواد بنویسد

از گذشته تا ادامه

آدم است دیگر، گاهی دلش می خواد بنویسد

نه به خاطر دارم چگونه از یکدیگر خداحافظی کردیم، نه این که چگونه در نور چراغی که روی سقف می درخشید و در سکوتی که روحم را می خراشید، تنها ماندم.

می خوام نو بشم...

جمعه, ۲۵ مهر ۱۳۹۳، ۰۷:۴۲ ب.ظ


نمی دونم چه حسیه که گاهی وقتا اصلا حوصله نوشتن ندارم، بعضی وقتا هم واقعا دوست دارم بنویسم، به هر حال امشب فکر می کنم بتونم مطالب زیادی رو بنویسم اما نمی دونم بتونم همشون رو با بقیه به اشتراک بذارم یا نه


زندگی واقعا هر روزش یه معمای جدیده و البته هر روزش یه فرصت جدید، همراه با تجربه های جدید، خوشحالم که دارم مسیر بهتری رو نسبت به گذشته طی می کنم، به مسائل دینی مقیدتر شدم، ارتباط بهتری با خدا پیدا کردم و دغدغه "انسان شدن" دارم، بیشتر از قبل کتاب می خونم، و احتمالا به درس هم بیشتر توجه کنم...


اما چیزی که خیلی اذیتم می کنه گذشتمه، اینکه چرا قبلا اینقد به خوب بودن فکر نمی کردم، چرا قبلا اصلا فکر نمی کردم، به کارهایی که انجام دادم و راه هایی که رفتم، چرا خودم رو درگیر بعضی مسائل کردم که هنوزم تاثیرش تو زندگیم کم رنگ نیست، چرا دیگران رو درگیر خودم کردم وقتی که تکلیفم با خودم مشخص نیست...


روزهای عجیبیه، هم خوشحالم که دارم مسیر زندگیم رو عوض می کنم هم ناراحتم از روزهایی که بدون فکر گذروندم و بالطبع باید برای اشتباهاتی که انجام دادم "تاوان" پس بدم



یه نکته دیگه ای هم که هست، نوع رابطم با خانوادمه، واقعا دارم اصلاحش می کنم، وقتی نمی دونم تا کی زنده ام یا (بدون تعارف) بقیه تا کی زنده اند، دارم تلاش می کنم هر روز خوب و مهربون باشم، هر روز محبت کنم شاید این اخرین فرصت باشه، یادمون باشه "کل نفس ذائقة الموت



اللـهم اغفـر لی کل ذنـب أذنبتـه
  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۹۳/۰۷/۲۵
  • ۲۶۷ نمایش
  • مسعود رستمی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی