از گذشته تا ادامه

آدم است دیگر، گاهی دلش می خواد بنویسد

از گذشته تا ادامه

آدم است دیگر، گاهی دلش می خواد بنویسد

نه به خاطر دارم چگونه از یکدیگر خداحافظی کردیم، نه این که چگونه در نور چراغی که روی سقف می درخشید و در سکوتی که روحم را می خراشید، تنها ماندم.

آخرین مطالب

 

شب های هجر را گذراندیم و زنده ایم

ما را به سخت جانی خود این گمان نبود

 

- شکیب اصفهانی 

  • مسعود رستمی

روزگار عجیبی ست نازنین!

قطع اینترنت و به طبع اون عدم دسترسی به شبکه های اجتماعی باعث شد یهو یاد بلاگ بیافتم، آدرس خودم رو سرچ کردم و دو شب یا بهتره بگم دو نیمه شب، تمام مطالب خودم رو به انضمام نظرات دوستان خوندم! چه خاطره ها که زنده نشد و چه وقایعی که یادآوری نشد برام، هعععی روزگار....

 

 

القصه که تو این سال‌ها ( که چقدر هم زود گذشتن، به چشم بر هم زدنی) فراز و نشیب های بسیار دیدم و روزهای تلخ و شیرین پشت سر گذاشتم، کاش تو همه این سال ها همچنان بلاگ نویسی رو ادامه داده بودم، البته الان اگر بخوام بنویسم و راحت و بدون سانسور بنویسم، قطعا باید ناشناس باشه، چون حرف های هست که انگار نمیشه گفت، البته از خدا که پنهان نیست اما از خلق خدا پنهان باشه بهتره!

 

 

 

طولانی نشه مطلب، اگه بخوام همه این سال‌ها رو تو یه مصرع خلاصه کنم باید بگم

 

زندگی شد من و یک سلسله ناکامی ها

 

 

و ن: کامنت هارو خواندم و کاش میشد دوباره دوستانم رو پیدا کنم.

  • مسعود رستمی

تا ادامه

۲۸
فروردين
خیلی حس خوبیه که وقتی بعد از مدتها میام و به اینجا سر میزنم، میبینم هنوزم یه عده میان و به وبلاگم سر میزنن، کامنت میذارن و انرژی مثبت بهم میدن، تو این مدتی که نبودم (قریب به سه سال! عمر آدم چقدر زود میگذره، یهو میرسیم به آخر خط و میگیم قبول نیست، من اونجوری که دوست داشتم نتونستم زندگی کنم و از زندگی لذت ببرم. بگذریم) داشتم میگفتم تو این مدتی که نبودم گاهی میومدم و چک می کردم کامنت ها رو اما دست و دلم به نوشتن نمی رفت اما از امروز دوباره می خوام شروع کنم، واقعا شروع کنم، امروز میخوام گذشته رو بذارم کنار و تا ادامه زندگی کنم؛ سلام.

از احوالات خودم اگه بخوام بگم، الان مشغول شغل شریف عکاسی هستم، حال و روزم بد نیست و دارم به یه کسب و کار بزرگتر فکر می کنم اما قبل از اون دوست دارم یه تغییراتی توی سبک زندگیم بدم، سبک زندگی الانم رو خیلی دوست ندارم، بیش از حد میخوابم و یکمی هم دچار تنبلی شدم، اینا همش اثراته ازدواجه، کی میگه آدم ازدواج کنه زرنگ میشه؟ من که فکر می کنم تنبل تر شدم؛ مدتیه که تصمیم میگیرم یه تغییری تو زندگیم بدم، تا امروز که نشده، امیدوارم امروز اون نقطه عطف زندگیم باشه. یا حق.
  • مسعود رستمی

نقطه، سر خط...

۰۷
مرداد


سلام به همه همراهان که حتی تو این دوره غیبت طولانی مدت هم لطف داشتن، به وبلاگ سر میزدن و با نظراتشون شرمندم کردن، تو این مدت گه گاه به وبلاگ سر میزدم و نظرات دوستان رو میخوندم و جواب میدادم، اما نمی دونم چرا دست و دلم نمی رفت که بنویسم


اما حالا، بعد از کلی تغییر و تحول، دلم میخواد باز بنویسم، عاشقانه هایی برای همسرم، خاطره های خوب و بد، میخوام کلا نوشتن رو شروع کنم، همزمان با شب تولدم، شاید 23 سالگی یه نقطه عطف تو زندگیم باشه

تولد 23 سالگیم رو دو شب پیش به صورت مشترک با عشقم جشن گرفتیم، و حالا من دو نفرم...

  • مسعود رستمی






به سوی تو، به شوق روی تو


به طرف کوی تو

سپیده دم آیم

مگر تو را جویم

بگو کجایی؟





نشان تو گه از زمین گاهی

ز آسمان جویم

ببین چه بی پروا

ره تو می پویم

بگو کجایی.....



کی رود رخ ماهت از نظرم

به غیر نامت کی نام دگر ببرم

اگر تو را جویم

حدیث دل گویم

بگو کجایی؟



به دست تو دادم

دل پریشانم

دگر چه خواهی

فتاده ام از پا

بگو که از جانم

دگر چه خواهی



یکدم از خیال من

نمی روی ای غزال من

دگر چه پرسی ز حال من



تا هستم من

اسیر کوی توام

به آرزوی توام

اگر تو را جویم

حدیث دل گویم

بگو کجایی؟



به دست تو دادم

دل پریشانم

دگر چه خواهی

فتاده ام از پا

بگو که از جانم

دگر چه خواهی
  • مسعود رستمی

توبه!

۲۸
آبان


توبه گرگ مرگ است.


توبه گرگ مرگ است!


توبه گرگ مرگ است؟

  • مسعود رستمی

محرم

۰۴
آبان


باز هم محرم و هیئت، خدارو شکر

 

 

 

 

پ ن: المنت لله که دلم افتاده زیر قدمت...

 

  • مسعود رستمی

نشنو از نی چون حکایت میکند
بشنو از دل چون روایت میکند

نشنو از نی ، نی نوای بینواست
بشنو از دل دل حریم کبریاست

نی چو سوزد تل خاکستر شود
دل چو سوزد خانـه دلـبر شود
 
نی ز خود هرگز ندارد شورو حال
دل  بـود مـرآت  نــور لا یــزال

نی اگر پرورده آب وگل است
دست پـروده خـداونـدی دل است

نی اگر بشکست بی قدر و بهاست
بشکند گر دل خریدارش خداست

نی به هر دست و به هر لب آشناست
دل مکان و خانه خاص خداست

امام خمینی
(ره)
  • مسعود رستمی


نمی دونم چه حسیه که گاهی وقتا اصلا حوصله نوشتن ندارم، بعضی وقتا هم واقعا دوست دارم بنویسم، به هر حال امشب فکر می کنم بتونم مطالب زیادی رو بنویسم اما نمی دونم بتونم همشون رو با بقیه به اشتراک بذارم یا نه


زندگی واقعا هر روزش یه معمای جدیده و البته هر روزش یه فرصت جدید، همراه با تجربه های جدید، خوشحالم که دارم مسیر بهتری رو نسبت به گذشته طی می کنم، به مسائل دینی مقیدتر شدم، ارتباط بهتری با خدا پیدا کردم و دغدغه "انسان شدن" دارم، بیشتر از قبل کتاب می خونم، و احتمالا به درس هم بیشتر توجه کنم...


اما چیزی که خیلی اذیتم می کنه گذشتمه، اینکه چرا قبلا اینقد به خوب بودن فکر نمی کردم، چرا قبلا اصلا فکر نمی کردم، به کارهایی که انجام دادم و راه هایی که رفتم، چرا خودم رو درگیر بعضی مسائل کردم که هنوزم تاثیرش تو زندگیم کم رنگ نیست، چرا دیگران رو درگیر خودم کردم وقتی که تکلیفم با خودم مشخص نیست...


روزهای عجیبیه، هم خوشحالم که دارم مسیر زندگیم رو عوض می کنم هم ناراحتم از روزهایی که بدون فکر گذروندم و بالطبع باید برای اشتباهاتی که انجام دادم "تاوان" پس بدم



یه نکته دیگه ای هم که هست، نوع رابطم با خانوادمه، واقعا دارم اصلاحش می کنم، وقتی نمی دونم تا کی زنده ام یا (بدون تعارف) بقیه تا کی زنده اند، دارم تلاش می کنم هر روز خوب و مهربون باشم، هر روز محبت کنم شاید این اخرین فرصت باشه، یادمون باشه "کل نفس ذائقة الموت



اللـهم اغفـر لی کل ذنـب أذنبتـه
  • مسعود رستمی



الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایة امیرالمومنین و الائمة علیهم السلام ...

خدا را شکر مولایم علی(ع) شد.

  • مسعود رستمی