تو برگرد...
- ۱ نظر
- ۰۹ خرداد ۹۲ ، ۰۹:۰۶
- ۴۵۷ نمایش
با من حرف بزن
با من حرف بزن
با نگاهت، با انگشتانت، وقتی که دستانم را میگیری
با من حرف بزن
با اخم، با صدای گرفته، با درد
با من حرف بزن
با شادی، شیطنت، مهربانی
با من حرف بزن
با داد و فریاد، شلوغ کن، سر و صدا به راه بیانداز
با من حرف بزن
آرام و با متانت، با یک لبخند زیبا
با من حرف بزن
سرد و بی جان، گله کن از آنچه گذشته
با من حرف بزن
خیال بافی کن، غزقم کن در یک رویای شیرین
با من حرف بزن
سرت را روی شانه ام بگذار، غوغا به پا کن
با من حرف بزن
دنیا را حقیر کن پیش چشمانم، بزرگ باش
با من حرف بزن
از یک ایده، از یک فکر بکر
بیا یک زبان تازه اختراع کنیم
زبانی که به کلمه و کتاب نیازی ندارد
زبانی که زبانش تویی و گوشش من
زبانی که فقط من می دانم
که فقط تو می دانی
با من حرف بزن
حتی با یک نگاه
حتی با یک لبخند
راستش اینه که آدم هیچ وقت نمی دونه چی می خواد.آدم فکر می کنه یه جور آدم
مشخصو می خواد و بعد یکیو می بینه که هیچی از چیزهایی که می خواسته رو
نداره و بدون هیچ دلیلی عاشقش می شه...!
برگرفته از کتاب: "دوباره اون آهنگو بزن سم" از این آب ننوشید / وودی آلن / مترجم: بهرنگ رجبی
چه بی ثمر است این رفت و آمد های ما، صبح و عصر، سرحال و خسته
وقتی همان آدمی را به خانه می آوریم که صبح در لباس هاییمان مخفی کرده بودیم
از نقش خود خارج شده ایم
تبدیل شده ایم لباس هایمان
به جناب آقای...
دانشجوی محترم...
دیگر در مسیر گل ها و درخت ها را نمی بینیم
بی معرفت شده ایم نسبت به تاب و سرسره پارک ها
مردم هم لبانشان را دوخته اند، لبخند هاشان را اندوخته اند
گریه هم نمی کنند انگار
چه حس غریبی، نمیشناسمشان
هر شب، مسواک می زنم پیش از خواب و می اندیشم
نکند به سنگدلی بدل شده باشم بین روزمرگی ها
چرا عشق از شهر ما کوچ کرده؟ به سرزمین های دور
می خواهم فریاد بزنم:
آقایان، خانم ها، ما انسانیم!
زندگیمان شده تکه های به هم چسبیده از چند روز کاری، لابه لای تقویم
و من می ترسم
از گم شدن
از کم شدن
و از نبود محبت ها
از روزی که به همسرانمان، به دوستانمان، به عشقمان عشق نورزیم
و هنوز امیدوارم، عشق با انسان ها آشتی کند، بیاید
مثل مهمان سرزده عزیزی که دم غروب، دلِ تنگ بچه ها را شادمان می کند
همه چیز خوب می شود، ناگهان
ساعت ها باید سوار لاک پشت شوند، کندتر از هم زمان دیگر
تا ببینم آن روز را
و میخواهم به آغوش مادرم برگردم که روزی گمان ساده میبردم امنترین جای جهان ست
فکر می کنم، به فاصله ام با شیطان، با خدا و خودم!
یکی از همین روزها به دوستانم خواهم گفت
دست بردارید از این همه بازی کردن و بازی دادن
گریه می کنم و بعد
همه جزوه ها را پاره خواهم کرد
و در پاسخنامه امتحانات شعری خواهم نوشت عاشقانه
پای برگه ام را امضا می کنم
من از تمام شدن ها می ترسم
از تمام شدن هر روز و هر سال
تمام شدن یک زندگی
تمام شدن یک عشق
از تمام شدن این قرار ملاقات
و رفتن تو،
از تمام شدن این شعر بی آنکه اتفاقی در زبان بیفتد.
و تمام شدن مهلت پاسخگویی به سوالات، سر جلسه امتحان
ما سطرها را سیاه میکنیم،
لحظهها را می کُشیم
و در قرارهای ملاقاتمان هیچ اتفاقی نمیافتد...!
"مسعود رستمی"
بی همگان بسر شود / بی تو بسر نمیشود
این شب امتحان من / چرا سحر نمیشود ؟!
مولوی او که سر زده / دوش به خوابم آمده
گفت که با یکی دو شب / درس به سر نمیشود !
خر به افراط زدم / گیج شدم قاط زدم
قلدر الوات زدم / باز سحر نمیشود !
استرس است و امتحان / پیر شده ست این جوان
دوره آخر الزمان / درس ثمر نمیشود !
مثل زمان مدرسه / وضعیت افتضاح و سه
به زور جبر و هندسه / گاو بشر نمیشود !
مهلت ترمیم گذشت / کشتی ما به گل نشست
خواستمش حذف کنم / وای دگر نمیشود !
هر چه بگی برای او / خشم و غصب سزای او
چونکه به محضر پدر / عذر پسر نمیشود
رفته ز بنده آبرو / لیک ندانم از چه رو
این شب امتحان من / دست بسر نمیشود
توپ شدم شوت شدم / شاعر مشروط شدم
خنده کنی یا نکنی / باز سحر نمیشود !
” مشروط الشعرا “