از گذشته تا ادامه

آدم است دیگر، گاهی دلش می خواد بنویسد

از گذشته تا ادامه

آدم است دیگر، گاهی دلش می خواد بنویسد

نه به خاطر دارم چگونه از یکدیگر خداحافظی کردیم، نه این که چگونه در نور چراغی که روی سقف می درخشید و در سکوتی که روحم را می خراشید، تنها ماندم.

کمی دیر رسیدی...

جمعه, ۱۲ مهر ۱۳۹۲، ۰۸:۲۹ ق.ظ

یک شمع سیاه و تو که کبریت کشیدی
روشن شد و بر شعله ی کبریت دمیدی

اعلامیه و مسجد و یک سی دی قرآن ...
انگار کسی اسم مرا خواند، شنیدی ؟

آرام بگیر ای شب مهتابی دلتنگ
این حجله ی ناکامی من نیست که دیدی

لبخند بزن خیر منِ خیر ندیده
خرمای مرا نیز تو با حوصله چیدی

در شال سیاهت شده ای مثل عروسک
این سوژه ی شعر است، ولی با چه امیدی ... ؟

یاران همه گفتند که من پر زدم اما
من خاک تر از خاک، تو بودی که پریدی

ای عشق! به قربان سرت آمدی اما
این مرتبه هم باز کمی دیر رسیدی



سید سعید صاحب علم

  • موافقین ۱ مخالفین ۰
  • ۹۲/۰۷/۱۲
  • ۲۴۹ نمایش
  • مسعود رستمی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی