از گذشته تا ادامه

آدم است دیگر، گاهی دلش می خواد بنویسد

از گذشته تا ادامه

آدم است دیگر، گاهی دلش می خواد بنویسد

نه به خاطر دارم چگونه از یکدیگر خداحافظی کردیم، نه این که چگونه در نور چراغی که روی سقف می درخشید و در سکوتی که روحم را می خراشید، تنها ماندم.

چشمان مادرم!

شنبه, ۱۱ خرداد ۱۳۹۲، ۱۱:۰۴ ب.ظ
انگار طوفانی بوده ام
وزیده ام
از سمت شمال تو
اما حال چه؟
بارانی ام بهاری
که از گوشه چشمان مادرم می بارم

چکیدن قطره قطره ام را
نه باد فهمید و نه دشت
و نه حتی زمین بود که فرود آیم
گونه های مادرم میزبان بارش من بود...
  • موافقین ۱ مخالفین ۰
  • ۹۲/۰۳/۱۱
  • ۲۲۴ نمایش
  • مسعود رستمی

نظرات (۲)

زیبا بود.
پاسخ:
ممنون نعیم جان، ممنون که سر میزنی
قشنگه
پاسخ:
متشکر...
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی